کلاه قرمزی


کلوپ هواداران کلاه قرمزی و پسرخاله

آیا می دانستید ناصر طهماسب برادر ایرج طهماسب است؟!

ناصر طهماسب دوبلور معروف ایرانی برادر بزرگتر ایرج طهماسب می باشد.

ناصر طهماسب 20 سال از  ایرج بزرگتر است.

فرزاد حسنی دو سال پیش در وبلاگ خود(پراکنده از فرزاد حسنی) در حاشیه ی مراسم مادر ایرج طهماسب به این موضوع اشاره کرد:

وقتی آقای مجری بغض می کند

مسجد الرضای نیلوفر مجلس ختم مادر ایرج طهماسب عزیز است . قرار کاری به همین دلیل لغو شده است و وظیفه ایجاب می کند برای تسلیت گویی در چنین مراسمی حاضر باشم . در ترافیک شلوغ اتوبان حکیم خودم را به نیلوفر و مقابل مسجد می رسانم و با آبتین که دم در منتظر من ایستاده داخل مسجد می شویم .

ایرج و ناصر طهماسب مقابل مسجد ایستاده اند و از میهمانان تشکر می کنند .

به سمت ایرج می روم و تسلیت می کنم . بغضی می کند و به زحمت بغضش را فرو می خورد و تشکر می کند . ناصر اما ستبر و محکم با چشمانی مصمم انگاری تلاش دارد غم مرگ مادر را در درون بریزد و با وسواسی عجیب تلاش می کند کسی نتواند از قیافه اش به غم درونش پی ببرد .

ایرج طهماست به هزار و یک دلیل برای من عزیز و نازنین است و از این هزار و یک دلیل یکیش شاید نوستالژی کودکی ها مان و فانتزی خیال زیبابین و زیبا پسندش باشد .

دستش را محکم در دستم فشردم و به نشانه تسلی بر شانه اش زدم . طاقت گریه و بغض آقای مجری خندان و دوست داشتنی را نداشتم .

داخل سالن شدم . حمید جبلی با آن سبیل های نازنین تاب دار ردیف آخر نشسته بود . سلامی کردم و پاسخ داد و به سختی لبخندی زد . به سمت ردیف های جلوتر رفتم تا بنشینم چشمم به چشم های محمد رحمانیان افتاد . لبخندی زد و دست تکان داد . سلام کردم و از فاصله چند متری برایش دست تکان دادم و لبخند زدم .

چند ثانیه ای خیره به چهره اش شدم . خدای من این مرد با این قامت و قیافه چقدر برایم آشنا است . با این سرعتی که ریش ها و موهها رو به سفیدی است ،این مرد گویی تجسم عیانی از میانسالی خودِ خود من است .

عجله دارم .نمی توانم تا پایان مجلس بمانم . بیست دقیقه می نشینم و بعد از خواندن فاتحه و طلب آمرزش برای مادرِ بهشتی ایرج و ناصر بلند می شوم که بروم .

پشت سرم روی رخشان و زیبا سیمایی را می بینم .سلام می کنم .جواب می دهد و نیم خیر می شود :"ابراهیم حاتمی کیا" است .

تو هفته قبل خیلی دنبالش گشته بودم و حالا به قول "رحیم شهریاری" :"ابراهیم! ...من سنی هاردا گوردیم...من سنی هاردا گوردیم "

ظاهرا این روزها اراده بر دیدن هر کس که باشد زودِ زود اتفاق می افتد اما مکانش را من تعیین نمی کنم . دلم نمی خواست اولین دیدارم با ابراهیم حاتمی کیا در چنین فضایی باشد .

از سالن که بیرون آمدم یهویی یه حسی به من گفت با عزیزی تماس بگیرم که یقین داشتم در این مراسم و در سالن مقابل است . تماس گرفتم و درست حدس زده بودم . به او گفتم که فکر کردم شاید توی این مراسم باشد و ببینیم همدیگر را . گفت: "آره حتما ببینیم همدیگرو:

 و ادامه داد که:" بیرون منتظر باش الان میام . "

دم در مسجد ایستاده بودم .چند دقیقه ای بعد در حالی که داشت با گوشی کسی را می گرفت آمد . به سمتش رفتم و سلام کردم .نگاهش را از گوشی گرفت و به من خیره شد و گفت :سلام .داشتم تو رو می گرفتم .

و بدون فاصله گفت :"پیر شدی پسر . قیافت عوض شده .موهات بلند شده . چطوری ؟خوبی ؟ "

گفتم :"دلم براتون تنگ شده بود . خیلی دلم می خواست ببینمتون اما نه اینجا ."

گفت :"منم همینطور .مرسی ."

چند دقیقه ای با این بزرگ بانوی نازنین گپ زدم و دیدار مفصل ماند به وقت بهتر ."مرضیه برومند "برای من به یقین یکی از مفاخر زنان معاصر ایرانی است که افتخار آشنایی و هم صحبتی با او را داشته ودارم . ای کاش روزی فرصتی باشد تا یادداشت کاملی درباره خدمات او به ادبیان و فرهنگ ایران زمین بنویسم . یقینا در حد یک کتاب خواهد بود .

 http://www.cinemaee.com/articleimages/1537.jpg

   + علیرضا آقاابراهیمی - ۸:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٠